رستاک-نوروز


◄ !!! خاک تو سرت روزگار ►
◄ !!! خاک تو سرت روزگار ►

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳

 

 نوروزتان فرخنده باد   

 

 

+ تو نظر سنجی شرکت کنید 

 

+ هر بار که فیلتر شدیم یه صفر به ادرس اصافه کنید 

www.sel000l.blogfa.com

 

 

 

 


Tag's: پست ثابت-اخبار وب
   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳
عکس اگه بدین تو پست اضافه میشه هنوز

دیر نشده تا آخر سیزدهم عکسا به روز میشن :)

 

 

http://s6.picofile.com/file/8179717434/46064439299186733138.jpg

+

http://s1.img7.ir/UMdlB.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178310742/PicsArt_1426877782966.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178310850/PicsArt_1426877700668.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178287476/kyzy_1e42d9d5ef82e2c1059c15b0a6202a8408e33a6d091b0d5287_pimgpsh_fullsize_distr.jpg

+

http://uupload.ir/files/odcz_vat.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178303834/20150320_211342.jpg

+

http://s1.img7.ir/Ss041.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178310918/2015_03_20_18_30_49_deco.jpg

+

dsc_۵۹۳۷.jpg

http://www.axgig.com/images/32795686262436575847.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178824442/20150321_190933.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178824800/20150321_192816.jpg

+

 

http://s4.picofile.com/file/8178103542/Image2118.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178103684/Image2117.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178103950/Image2115.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178104126/Image2113.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178104300/Image2112.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178104434/Image2111.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178104592/Image2108.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178104684/Image2107.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178104800/Image2105.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178104900/Image2103.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178105018/Image2100.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178105184/Image2098.jpg

+

http://s6.picofile.com/file/8178105500/Image2097.jpg

+

 http://s4.picofile.com/file/8178109434/20150317_195513.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178109600/20150317_205108.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8178110518/IMG_20150316_233414_1_.jpg

+

 


Tag's: سال نو مبارک
   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳
گوشه و کنار نــِـــت


 (قالبم عکس هارو خوب نشون نمیده اینه که برای بهتر دیدنشون رو لینکشون کلیک کنید)

 

 

http://s4.picofile.com/file/8176724534/dddddd.jpg

+

 

http://s6.picofile.com/file/8176725368/dddddddd.jpg

 

+

 

http://s6.picofile.com/file/8176725434/ddddddddddd.jpg

+

 

http://s6.picofile.com/file/8176725484/dddde_Copy.jpg

+

 

http://s4.picofile.com/file/8176725534/dereddd.jpg

+

 

http://s6.picofile.com/file/8176726026/ekhtelaf.jpg

 

 

3Z1 

 


Tag's: گوشه و کنار نت
   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳

 

سایز اصلی : 

http://s4.picofile.com/file/8175728434/kho.jpg

 

 

3Z1 

 


   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳

 

 

به به نوش جان

دو دوست دارم....

ولی مـیـمـیـرم........!

 

 

 @عوضی #تن کل داشت طفلی....

 

3Z1 

 

 


Tag's: دلشو تیکه تیکه نکنیم مثل ز-ب-و-ن-ش
   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳
شعر "عمو نوروز" که توسط شاهین نجفی هم خونده شده

.... :)

عمو نوروز! نیا این جا... که این خونه عزاداره

پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدُ بدهکاره

چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن

که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن

برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی

تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی 

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست

تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست

عمو نوروز! نیا این جا

 

عمو نوروز! نیا این جا! بهار از یادِ ما رفته

توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته

عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه.

گُلُ بلبل یه افسانه س. فقط جغده که می خونه

بهارُ شادیِ عیدُ یکی از این جا دزدیده

یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده

عمو نوروز! نیا این جا

عمو نوروز! نیا این جا...

 


Tag's: عمو نوروز
   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳
گوشه و کنار نــِــت 

 (قالبم عکس هارو خوب نشون نمیده اینه که برای بهتر دیدنشون رو لینکشون کلیک کنید)

 

http://s5.picofile.com/file/8173325476/desssss.jpg

+

 

http://s4.picofile.com/file/8173326492/dasdd.jpg 

+

http://s4.picofile.com/file/8173325142/dddddd.jpg

+

http://s4.picofile.com/file/8173324992/dd.jpg

+

http://s5.picofile.com/file/8173332784/ddd.jpg

3Z1 

 


Tag's: مخلوقات ازدحام
   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳

همه جا صحبت از مرغ است و

 

هیچ کس از خروس نمی گوید ،

 

اینجا #سیرشدن مهمتر از #بیداری است...!

 


   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳
ساعت پنج و نیم بعد از ظهر بود

مــیـثـم دوباره رفت تو همون کوچه پس کوچه هایی که اون دختره احتمالش بود رد بشه از اونجاها

چند باری اومده بود دزدکی دختره رو دیده بود....

دوستش داشت....از دیدنش حتی از راه دور لذت میبرد...

گاهی به طور خیالی باهاش حرف میزد...قبل خواب به جاهایی که دوست داشت با هم برن فکر میکرد...

این آخریا یکم هم باهاش حرف زده بود

 همونجوری که راه میرفت و چشم میچرخوند تا پیداش کنه حرفاشون اومد تو ذهنش :

میثم : سلام..!

دختر با اخم : چه سلامی؟ تو خجالت نمیکشی یواشکی منو تعقیب میکنی؟

میثم : نه بخدا تعقیب نمیکنم ...فقط دورادور....نگات میکنم...

آخ چقد باحال بود اینو که شنید اخمش کمرنگ شد و گفت چرا اون وقت؟

منم با بدبختی و استرس گفتم خودم نمیام دلم منو میکشونه اینجاها....

 

هه یادش بخیر...صدای قشنگی هم داشت...چقدر اون شال مشکی بهش میومد....

این بار آخر میثم رو امیدوار میکرد....لابه لای حرفاش یه شوخی کرده بود و دختره خندیده بود...تو دلش گفت چه خوب شد اسمشو پرسیدما

درسته با اکراه ولی جواب داد : شیــما

اسم دلفریبی بود....شــــیمـــا...!!!

تو دفتر کلی طرح با اسم شیما کشیده بود رنگ آمیزی کرده بود....

میثم آدم تنهایی بود و دوست و رفیق آنچنانی نداشت...دلش رو صابون زده بود شیما که باشه دیگه تنها نیست...

همچنان داشت کوچه هارو میگشت و راه میرفت تا اینکه چشمش خورد بهش...باورش نمیشد....یه لحظه بی اختیار گفت وااااااااای اومده ..!!

خوشحال بود که مثل قبل خجالت نمیکشه و استرسش کمتر شده رفت جلوی شیشه ی ماشین لب خیابون و سرو وضعش رو مرتب کرد با موهاش ور رفت

صداشو هم صاف میکرد و سرفه ی آرومی کرد

و امتحان کرد : سلام....سلام....اهممم اهم

یواش یواش به سمتش قدم برداشت

تو مسیر داشت تمرین میکرد چطوری صداش کنه :

سلام شیما خانوم....

نه نه خیلی رسمی میشه

سلام شیما....

عه نگه چه زود صمیمی شد...

سلام شیما جان

آره همینه....اِهِمممم..سلام شیما جان

میثم با خودش قرار گذاشته بود اگه دیدش فوری یه گل قشنگ بخره و دست خالی نره سراغش ولی انقد هل کرده بود یادش رفته بود

به شیما نزدیک و نزدیک تر میشد...

شیما جلوی یه مغازه ی طلا جواهر فروشی ایستاده بود و داشت نگاه میکرد

میثم بهش نزدیک شد اطرافو سریع یه نگاهی کرد و  آروم گفت سلام شیما خانوم

شیما برگشت ببینه کیه

یهو با تعجب گفت..عه....سلام...بازم تویی؟؟ ببینم تو کارو زندگی نداری؟

میثم خودشو نباخت و با لبخند گفت کارو زندگیم تویی....تا دید شیما نخندید سریع گفت شوخی کردم...

گفتم که درس میخونم...وقت های آزادم رو میام اینجاها

شیما گفت : خب چیکارم داشتی؟

میثم گفت : خب راستش...خواستم بگم اگه میشه.....چیزه

نگاهی کرد به سمت راست و گفت بریم اینجا خلوت تره شیما دید تو کوچه خلوته گفت باشه بریم فقط زود ها من کار دارم

میثم گفت باشه و رفتند...

شیما تکیه داد به دیوار و دست به سینه گفت خب؟ اگه میشه چی؟؟

میثم یکم مِن مِن کرد و کلمات رو جمع و جور میکرد...ولی ترس رو کنار گذاشتو تو چشمهای شیما نگاهی کرد و گفت : میشه مال من باشی؟؟

شیما شوکه شد...حدس میزد همچین چیزی رو بشنوه ولی نه به این سرعت و صراحت...

سرشو انداخت پایین و..لبخند زد و گفت...چی بگممممم

میثم گذاشت یکم فکر کنه

شیما دل دل کرد بگه یا نه ولی اون انگشتر دلش رو برده بــود .. دستاشو کرد تو جیبش و گفت ببین...باشه قبوله حالا که انقدر اصرار داری نمیخوام هر روز بیای تو این کوچه ها و خسته بشی...

یه مدت موقتی با هم باشیم بعد تصمیم میگیریم ولی یه شرط داره..!

میثم که تو دلش غوغایی شده بود خندید و گفت  مرسیییییی

ممنووووون.....خب چه شرطی؟ هرچی باشه قبوله

شیما گفت هل نشو اول بشنو...

بعد صداشو آروم کرد و گفت من یه هفته است هر روز میام این انگشترو نگاه میکنم...دلمو برده...خیلی خوشکلـــه.....فقط لعنتی گرونه...پنج میلیون تومن..

میثم با تعجب گفت خب؟

شیما : خب...اگه تو قول بدی اون رو برای من بخری و من دلم شاد شه منم قبول میکنم پیشنهادتو همه جوره !!

میثم از این همه جوره یه سری افکار به سراغش اومد و فورا فراموش کرد تا بعدا بهش فکر کنه...گفت : خب......خب باشه قبوله...من پنج تومن جور میکنم و اینو برات میخرم.....خوبه؟

شیما که برق خوشحالی تو چشماش دوید و دو سه بار دست زد و گفت وااااای ممنووووون.... بعد با همون حالت اطرافشو نگاه کرد و گفت خب من برم دیگه داره دیرم میشه...از تو کیفش خودکار  و کاغذ در آورد و یه چیزی نوشت و داد به میثم و گفت این شماره تلفنمه کاری داشتی اس ام اس بده یادت باشه زنگ نزنی ها اس ام اس فقط...میثم با خوشحالی و حالت شوکه ای که چند دقیقه همراهش بود گرفت و گفت خیلی ممنوون چشم...شیما خداحافظی کرد و با عجله رفت یه نگاه خاصی به انگشتر پشت ویترین کرد و رفت خونه...

میثم هم خوشحال بود هم ناراحت...

فکرشو نمیکرد با همچین مساله ای رو به رو شه....

رفت از دکه یه نخ سیگار گرفت و روشن کرد و با سرفه و هیجان میکشید

تمرکزش کم شده بود برای درس خوندن...همش به این فکر بود پنج میلیون چطوری جور کنه تا انگشتر بخره....چرا باید بخره.... ولی نه

این دختر بیش تر از اینا برام می ارزه من پنج تومنو جور میکنم آره جور میکنم

روزا گذشت تا اینکه میثم به گوشش خورد یه مسابقه ی دو قراره برگذار بشه و به برنده نفر اول چهار میلیون پول نقد میدن...

خیلی خوشحال شده بود...خودش ششصد هزار تومن داشت..چهار صد تومن رو میتونست جور کنه...

اینم چهار میلیون...

خوشحال شده بود که داره جور میشه

از وقت درس خوندنش کم کرده بود و تمرین دو میکرد...

ورزش میکرد تمرین میکرد

شبها با همون کتاب که جلوش بود میخوابید

و مادرش میومد روش پتو میکشید و میگفت طفلی چقد خسته است...

یعنی اینقدر درس خونده؟

بالاخره اون روز فرا رسید و میثم رفت که مسابقه رو انجام بده...

با تمرینات سختی که میثم کرده بود محال بود اول نشه

مخصوصا که از بچگیش هم خوب میدوید..!

مسابقه شروع شد و میثم با انرژی زیاد میدویید...

به این فکر میکرد که چهار میلیون آخر زمین هست و باید بره برش داره

دوید و دوید تا رفت جلو تر از همه ...

یه لحظه چشمای شیما اومد جلوی نظرش...

توی ریتم پاهاش یک لحظه تمرکزشو از دست داد

و پای راستش پیچ خورد و درد شدیدی گرفت طوری که میثم خورد زمین.... صدای تماشاگرا بلند شد......بعضیا خندیدند بعضیا هم گفتن وااااای..

ولی باز به چهار میلیون فکر کرد و با هرمکافاتی بود بلند شد و اینبار با همون پا بیشتر  و بیشتر دویید

خوشبختانه فقط دو نفر ازش جلو زده بودند و شانس اورده بود زود بلند شده بود

پاهاش رو بیشتر بلند میکرد و هرچی انرژی و توان داشت گذاشته بود توی پاهاش و با تمام وجود میدویید

ولی درد شدیدی توی پاش بود و با هر بار برخورد پای راستش با زمین یه فشاری رو مچ پاش میومد

ولی برای میثم مهم نبود...هدفش بالا تر از این حرفا بود

میثم انقد انرژی گذاشت که تونست بازم جلو تر از همه بِدوعه

پای راستش داشت منفجر میشد و میثم بی توجه داشت میدوید

چیزی به خط پایان نمونده بود.... میثم حسابی خیس عرق شده بود و احساس خستگی زیادی میکرد....

بالاخره به خط پایان رسید و نفر اول شد...

بی اختیار اشک هاش جاری شدن و نمیدونست از خوشحالی باید چیکار کنه

بالاخره مزد تمام زحمات و سختی ها و تمرین هاشو گرفته بود...

شیما رو مال خودش دونست و شر شر اشک بود که میریخت از خوشحالی....

هم درد پا میکشید هم خوشحال بود بخاطر بردن جایزه..!

جایزه رو گرفت و با خوشحالی ولی با پای آسیب دیده رفت دکتر...

دکتر گفت امشب برو منزل استراحت کن و پات رو با اب گرم ماساژ بده فردا بیا برای آزمایش و عکس و مراحلی که باید طی بشه...

میثم داشت برمیگشت به خونه....هیجانش بیش از اندازه بالا بود...قلبش خیلی تند میزد....درد پاهاش رو کمی فراموش کرده بود ولی اونقد دردش زیاد بود که گوشه ی ذهنش بمونه دائما

به مادرش و خواهر کوچیکش گفت که برنده شده و حسابی همگی میخندیدند و خوشحال بودند و بهش تبریک میگفتند...مادرش زنگ زد به آشناها که این خبرو بده

میثم هم قبل از اینکه بره حمام به شیما اس ام اس زد که سلام به زودی انگشتر رو برات مـــیخرم

شیما جواب داد درووووغ نگووووو چجوری؟؟؟؟

نوشت بماند بعدا برات میگم...من برم حموم

شیما نوشت خیلی خیلی خوشحالم کردی فقط حیف ما فردا میریم مسافرت و ده یازده روز دیگه میایم... برو  به زودی میبینمت !

میثم نوشت به سلامتی خوش بگذره برگشتی میام پیشت با دست پر !

از ماجرای پاش به شیما چیزی نگفت..

میثم از این فرصت ده روزه استفاده کرد پیش دکتر میرفت و پای راستش تحت درمان بود و آسیب خیلی جدی ای دیده بود و دکتر تعجب کرده بود میثم چطوری با اون پا راه میرفته...

و بهش گفت که تو داغ بودی متوجه نمیشدی بعدا میفهمی با اون پا راه رفتن عواقب بدی داره و حدود یک سال طول میکشه مثل قبل بشه و باید خیلی کارهارو نکنه و کمتر تحرک داشته باشه

میثم به این در و اون در زد و ما بقی پول رو هم جور کرد...!

بیش از اندازه خوشحال بود چون چند روز دیگه ولنتاین بود و میثم اولین سال بود که شامل اون روز میشد و اون روز براش فرق میکرد

پیش خودش میگفت شیما از سفر برمیگرده..روز ولنتاین باهاش قرار میذارم و انگشترو بهش میدم...

بی صبرانه منتظر بود این چند روز بگذره

دل تو دلش نبود

درس هاشو هم با علاقه ی بیشتری میخوند

روز ها گذشت و شیما از سفر برگشت ولی میثم دو سه روز بعد باهاش قرار گذاشت

یعنی درست روز ولنتاین ..!

انگشتر رو هم خریده بود و کادو پیچ کرده بود و عطر هم بهش زده بود

شیما باید زود برمیگشت خونه برای همین بجای کافی شاپ تو پارک قرار گذاشتند...

میثم قلبش خیلی عجیب میزد استرس داشت از نوع خوبش !

حسابی به خودش رسیده بود حمام رفته بود عطر خوشبو زده بود لباس های خوبش رو پوشیده بود و کادو رو برداشت و به سمت پارک راه افتاد

تو راه با خودش میگفت یعنی شیما چی خریده برای من؟

شیما براش کفش خریده بود ولی بهش نگفته بود و یه جمله آماده کرده بود تا موقع دادن کادو به میثم بگه : اینم یه جفت کفش شیک برای آقای دونده ..!

میثم داشت قدم زنان به سمت پارک میرفت... یه لبخند خاصی رو لباش بود و تو دلش خیلی خوشحال بود

به پارک رسید...یکم چشم چرخوند و شیمارو دید روی نیمکت

طوری رفت که از روبه روش قدم برداره

شیما کم کم نگاهش افتاد به میثم و نگاهش رو نگه داشت...کادویی که گرفته بود رو پشتش قایم کرد و طوری نشست که کادو دیده نشه و میثم رو غافلگیر کنه..!

هرچی نزدیک تر میشد چهره ی شیمارو واضح تر میدید... که با تعجب خاصی نگاهش میکرد..

نزدیک و نزدیک تر شد...شیما از جاش بلند شد...

رسید به شیما...یکم نفس نفس میزد...سلاااااااااااام شیما جان

شیما که داشت با تعجب سر تا پای میثم رو میدید جواب خشکی داد بهش و گفت چرا اینطوری راه میری؟

میثم : هیچی مهم نیست .... خوبی ؟

شیما : یعنی چی مهم نیست؟ چرا لنگ میزنی و راه میری؟

میثم : خب نگفتم بهت...من تو مسابقه زمین خوردم و پام پیچ خورد

شیما : نـــــه!! چرا نگفتی به من؟؟؟

میثم : مگه چه اهمیتی داشت؟

شیما : خیلی مهمــــه.... چرا اینجوری راه میری؟

میثم اخمی کرد و گفت : شیما؟ چرا اینطوری برخورد میکنی؟

نگاه کن ! اینم همون انگشتری که میخواستی ! برات گرفتمش

شیما با ناراحتی : ولی تو روزی که به من قول دادی پات سالم بود

میثم که واقعا بهش برخورده بود گفت : شیما من تحت درمانم 

دکتر گفته نهایتا تا یک سال دیگه پـام خوب میشه

شیما : نــــــــه !! یک سال؟؟؟!!!

میثم : خب اره ..!

شیما: نه میثم! اذیت نکن..

شوخیت گرفته؟ من چجوری با کسی باشم که تا یک سال پاش لنگ میزنه

بعدش آیا خوب بشه نشه....!

میثم حسابی جا خورده بود... : شیما چی داری میگی؟!

شیما : من ازت ممنونم که بخاطر من خودتو به خطر انداختی و انگشتر رو خریدی ! ولی من...

من انگشتر رو با میثم سالم میخواستم نه با میثمی که پاش لنگ میزنه!

من اینجوری نمیتونم با تو تو خیابون راه برم!

دوستام مسخرم میکنند! نه نه...

میثم بغض راه گلوشو بسته بود : با سختی گفت : ولی من...

من همه ی اینـکارا رو برای تـــو کردم.......

شیما : من معذرت میخوام میثم....از اولش اشتباه از من بود...

نباید این شرطو جلوی پای تو میذاشتم..! منو ببخش...! من نمیتونم

میثم که گونه هاش کمی مرطوب شده بود گفت پس تکلیف من چی میشه شیما؟

شیما : بهتره منو فراموش کنی میثم...

من آدمی نیستم که یک هفته هم با پسری که پاش لنگ میزنه باشم...چه برسه یک سال

منو ببخش.....

شیما کیفش رو برداشت و گفت : امیدورام منو ببخشی میثم...

خدا نگهدارت....

بلند شد و رفت کادو معلوم شد اما میثم حواسش نبود

حسابی  خشکش زده بود زبونش هم بند اومده بود...داشت رفتن شیمارو میدید..! تو سرش کلی فکر بود..کلی رویا که خراب شده بود!

چند باری داد زد شیما... شیماااااا!!

چند نفر نگاهش کردند... شیما هم به عقب برنگشت و یک دستش جلوی صورتش بود و داشت تند تند قدم برمیداشت

 میثم هاج و واج مونده بود

مگه ممکنه؟ بخاطر یه لنگ زدنه پا؟!

وای نه...!

میثم که به شدت در نبود شیما داشت اشک میریخت کادوی پنج میلیونی رو روی نیمکت کنار هدیه ی شیما گذاشت و نیم نگاهی هم به هدیه ی شیما کرد و راهی شد....کجا رو نمیدونست...فقط رفت...! 

 ______________________________________________

(عکس های فرضی میثم و شیما در ادامه ی مطلب)

__________________________________________

اینم ولنتاینش مثه من بوده...

قشنگ جلو خونمون هم بود :)

3Z1 

 


Tag's: ولنتاین-valentine
READ MORE   -    ♥♫ EzDeHaM ♪♥.
دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳
آنقدر راه پیموده ام و نرسیدم # پایی برای راهپیمایی 

و آنقدر فریاد زده ام و شنیده نشد # گلویی برای شعار دادن ندارم...!

 

نه ممنون..! 

# آب خنک مینوشم احتیاجی به ساندیس نیست

# زخم پاهایم هم به مرهم نیاز ندارد همینکه دست اندازها را درمان کنید کافیست..

----------------------------------------------------------------

 

و چه دردناک است کودکی که به او :

مرگ بر آمریکا را یاد داده اند

زنده باد ایران را نه....!

----------------------------------------------------------------

 

 

 

3Z1 

 


Tag's: انقلاب ما انفجار زور بود-ببخشید-انفجار نور بود
   ♥♫ EzDeHaM ♪♥.